روز دوم سفر

سلام جوجو... امروز روز دوم که پیشت نیستم..

اما فیزیکی نه روحی

از ساعت 11 میرم نمایشگاههههههههههه تا اخر شب.

یک سگ الان روبروم نشسته اسمش سزاره..چشمای قشنگی داره.. ابی... کاش میشد عکس بگیرم ازش. نازه....داره خودشو می کشه بیاد تو.

می دونی این خانمه که الان خونشو.ن هستم.. از شمال اومده بوده تهران.. منشی یک کارخونه دار میشه و مخ یارو رو میزنه و زنش میشه... تا چند سال همه با اینا قطع رابطه می کنن چون اینو در حد خودشون نمی دیدن .. اما اخلاقش خیلی ماهه.. و بعدددددددد چند سال کم کم خودشو جا می کنه.. تقریبا بعد عروسی من...

الان هم که اینجا داره زندگی می کنه ..خیلی دارم به زندگیش و رفتار همه با هم فکر می کنم..معنی کانون گرم خانواده را اینجا کامل میشه حس کرد.

خدا براشون گرمتر کنه...آمین.

نمی دونم چی شد اینارو نوشتم.. شاید منم خیلی دوست داشتم زندگی ام اینطوری بود.. شوهر زنه بی نهایت سرتره خصوصا از نظر قیافه.. ..از همه نظر..اما اهل هیچی نیست به ظاهر.....

بگذریم..

جوجوی من.. برات کانون خانواده گرمی را در اینده را آرزووو می کنم

/ 0 نظر / 8 بازدید