پله های لعنتی

دیشب که از پله های مطب میومدم پایین همش فکر می کردم باماشین واستادی پشت ماشینم.

حس خیط شدن بهت دست داده؟؟؟ دقیقا حس من بود!!

وقتی از دور برگرد میاومدم  پایین هنوز تصمیم 100 درصد برای اومدن پیشت نداشتم.

مخصوصا وقتی که بهم گفتی حوصله پله نوردی نداری

باخودم میگفتم اینکه حوصله نداره از 8 طبقه بیاد پایین ..اونوقت من چرا برم...

امابعدش فکر کردم که دوست داشتنت اینقدر برام زیاده که پله که سهله...برات صخره

هم درمی نوردم!!!

واینطوری بود که پیچیدم توهمت غرب!

میخوامت

/ 1 نظر / 3 بازدید
پویا

سلام دوست من وبلاگت خیلی خوبه خسته نباشید دوست من به شهر لی لی پود بیا تا بتونی سایتتو بیشتر به بقیه معرفی کنی دوست پیدا کنی مقاله یا اهنگ خودتو منتشر کنی چت کنی و خیلی کارهای دیگه یه سر به ما بزن... پشیمون نمیشی.شهر لی لی پود برای هر ایرانی