وای از دست این امتحانای لعنتی...

فردا یه امتحان سخت دارم و امروز هیچی درس نخوندم.... خیلی واسم مهمه که اینو فبول شم... دعا کن برام عسلم

شاید تو چت زیاد نمیشد گفت عزیزم

ولی منم خیلی دوست دارم یه کار مشترک با هم انجام بدیم.... زیادم کارش برام مهم نیست ... دلم میخواد وابستگیهامون به هم بیشتر بشه .... کلی فکر کردمااا... هنوز ولی به نتیجه نرسیدم... خلاصه منشی ، آبدارچی، حسابدار، کهنه شور خواستی در خدمتیم :دی

ولی اون ایده رستورانت واقعا منو میخکوب کرد سر صبحی... اصلا باورم نمیشد تو هم چنین فکری داشته باشی... اخه به هر کی می گفتم میخوام پولامو جمع کنم باهاش رستوران بزنم یه جورایی مسخرم می کرد.. و من مطمئنم که با هم می تونیم یه رستوران خیلی خیلی خوب رو اداره کنیم...