رویای تو
که مملؤ از اما و اگرهاست
نمی دانم چه رنگی است؟
نیلی یا خاکستری!
اما می دانم قلبت روشنی را
از خورشید وامدارست
و چشم هایت
مهربانی را از گل های سپید باغچه
نمی دانم
آیا این پایانی ست سرسبز
یا شروعی لبریز از نیایش
اما می دانم
این سرود باید خوانده شود
و تو
پرده ی نگاهت را کنار یزن
قاصدک ها را ببین
برای تو پیغام دوستی آورده اند
چشم هایت را ببند
قاب خاطره را بشکن
و به ذهن بیاموز
لبخندی را به یاد آورد
که از روی مهر بود و در آن عشق پرپر می زد

خواجه امیری دارم گوش می دم و هیچ کاری هم انجام نمی دم

گندش کی دربیاد مشخص نیست... گند کار نکردنم!!!